دیشب خیلی شب خوبی بود. عصر ساعت چهارونیم پاشدم رفتم پیش رها . راستش انقد حالم بد بود که خیلی ژولیده پولیده رفتم. وقتی رسیدم با اهنگ تولدو کیک ئ کلی بادبادک روبرو شدم. خیلییی خوب بود واقعا سوپرایز شدم . اصلا حواسم به این موضوع نبود که قراره سوپرایزم کنه. خلاصه کلی عکس گرفتیمو رقصیدیم. تا ده اونجا بودم ولی بعدم دبگه انقد چشا قرمز شده بود که خود رها گفت پاشو برو الان بیهوش میشی میمونی رو دستم . هدیه هم بهم ازین گل ریسه ای ها داد.حالا هروقت روشنش کردم عکسشو میزارم. باید عکس کیمو هم بزارم.
یکی از بزرگترین لطف هایی که خدا بهم کرده همین دادن دوستی مثل رها بوده. همیشه پشتم بوده تو هر موقعیتی. 14ساله که دوستیم ومیدونم تا همیشه برام میمونه
پ ن: دیشب وقتی اومدم خونه مامانم دراز شده بود و ناراحت . گفتم چیشده گفت کمرم گرفته. بازم کمرش گرفته و من ازین موضوع خیلیییی عصبانیم ، رعایت خودشو نمیکنه اصلا.