روزهای زندگی

از روزمرگی ها مینویسم

روزهای زندگی

از روزمرگی ها مینویسم

دیگه استخونام کم کم داره درد میکنه(اهل دلا میدونن)

هوا سرد بود و من ریز پیچیدم زیر پتو و بعد از زدن 30تست زماندار [ با منگی تمام ] ، پلکام سنگین شد و رسما بیهوش شدم ، چش وا کردم دو ساعت گذشته بود . منم گشنه ، پاشدم واس خودم ماکارونی ریختم با سس کچاب زدم جیگرم حال اومد. الانم با یه پرتقال نشستم از پنجره غروب دل انگی(و)ز خورشیدو نگا میکنم و برای اموات و اجداد وزیر کشور و ارتباطات صلوات (؟) میفرستم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد